با بحران ۲۵ سالگی چه کنیم؟

با بحران ۲۵ سالگی چه کنیم؟

اگر سن شما چیزی بین اواسط دهۀ سوم زندگی (۲۵ تا ۳۰ سالگی) است، ممکن است نقطۀ ضعیفی را در زندگی تجربه کنید که مرحله ای از هویت سر در گم، اهداف گم شده و تغییرات بی فایده است. به این دوره بحران ۲۵ سالگی میگویند. در این صورت ممکن است مثل خیلی از افراد دیگر احساس کنید شکست خورده اید، مضطرب باشید و یا در بیم و هراس بیفتید. اما حتی اگر هم احساس تنهایی کنید، بدانید که شما تنها نیستید و راه های زیادی وجود دارد که بتوانید کمی آسانتر این شرایط را تحمل کنید.

بحران یک چهارم زندگی، و دلیل اینکه شما تنها نیستید

غولی که با آن می جنگید چند سر دارد. ابتدا شغلتان را زیر سوال می برید: آیا شغل درستی را انتخاب کرده ام؟ آیا نباید این شغل را رها کنم؟ آیا از این شغل یا شغل های قبلی خرسند بوده ام؟ ممکن است شغل های زیای را تجربه کرده باشید، از کار کردن در یک مرکز IT گرفته تا نگهبانی شب، نجاری، معدن کاری، خرده فروشی، گارسونی رستوران یا بازیگری حرفه ای.

ممکن است شغل فعلی شما عالی باشد ولی گاهی از خودتان می پرسید آیا شغل درستی را انتخاب کرده ام یا نه. به همۀ اینها جابجایی به یک شهر جدید، قطع یک رابطۀ عاطفی عمیق و مستأجر بودن را هم اضافه کنید و فردی را تصور کنید که هر سه مورد را با هم تجربه می کند. احتمالاً این فرد همۀ مراحل مسیر زندگی اش را زیر سوال می برد. توی آینه نگاه می کند می گوید: «من چه غلطی دارم می کنم؟ من که می خواستم (مثلاً) یک بازیگر حرفه ای از آب در بیایم». اما اوضاع همیشه بر وفق مراد پیش نمی رود.

۲۵ سالگی یعنی ورود به پیری!!؟

گاهی از چنگ زدن به جوانی از دست رفته تان ناامید می شوید، با این حال چیزی جز ثبات افسانه ای که بزرگسالی برایتان به ارمغان می آورد نمی خواهید. این یک احساس ناخوشایند ترس و بلاتکلیفی است و یک تمایل پر قدرت برای اینکه هر چیزی خوب پیش برود. شاید دقیقا ندانید این به چه معناست اما بدانید که شما تنها کسی نیستید که چنین حسی دارید. این هیولا همان بحران یک چهارم عمر و زندگی است و واقعیتی است برای بسیاری از افراد جوان.

اگر شما هم جز افرادی هستید که چنین حسی را تجربه می کنند این مقاله به شما کمک می کند بدانید چرا این موقعیت زمانی در زندگیتان اینقدر آشفته و سرکش است. ران زیلکا نویسندۀ کتاب گردش زندگی شما: راهنمای کرانه به کرانه برای یافتن آرامش درون، می گوید تمام این بحران از رفتار شما در اواخر دهۀ سوم زندگی (۲۰ تا ۳۰سالگی) شروع می شود. شاید جدیدا شغلی را شروع کرده باشید یا تحصیلاتتان را تمام کرده باشید یا شاید تنها زندگی می کنید و راهتان را به تنهایی طی می کنید. اما علی رغم تلاش زیادتان علائم مختلفی را در مقیاس بالا از جامعه دریافت می کنید. بزرگترها شما را «بچه» فرض می کنند و به همان نسبت هم به شما احترام می گذارند.

یک انتقال ملایم به مرحلۀ بزرگسالی «واقعی» کار دشواری است، آن هم در زمانی که دنیا سعی می کند به شما بگوید شما یکی از این بزرگسال ها نیستید. این موضوع با عنوان «سندروم ایمپاستر» ظهور پیدا می کند. (این سندروم یک پدیده روانی است که در آن افراد نمی‌توانند موفقیت‌هایشان را بپذیرند.) با این حال همانطور که زیلکا توضیح می دهد هنوز هم فرد حس می کند که در یک «بزرگسالی تظاهری» گیر افتاده است که در آن تعهداتی را انجام می دهد و سعی می کند بالغ شود، اما شما هرگز  از فواید آن بهره مند نمی شوید. سرانجام خود را آنقدر ضعیف نشان می دهید تا همه چیز از بین برود.

سه روش برای مقابله و درمان تفکرات منفی رایج

روانشناسان در مورد بحران ۲۵ سالگی چه می گویند؟

دکتر الیور رابینسون در دانشگاه گرینویچ طی مقاله ای می گوید این مرحله از زندگی به ۵ مرحلۀ اصلی تقسیم می شود:

  • مرحلۀ اول: حس می کنید در گزینه های انتخابی زندگی تان گیر کرده اید. مثل شغلتان، رابطه تان یا هر دوی آنها. مثل هواپیمایی هستید که روی سیستم خلبان اتوماتیک است.
  • مرحلۀ دوم: حِسِتان به شما می گوید که «تو می توانی از این وضع بیرون بیایی»، همچنین حس روینده ای دارید که به شما می گوید «تغییر ممکن است فقط کافی است جستی بزنی».
  • مرحلۀ سوم: شغل و رابطه ای را که فکر می کنید شما را گیر انداخته اند ترک می کنید. همچنین تعهداتی را که همین حس را به شما می دهند نقض می کنید. سپس وارد یک دورۀ «مهلت» می شوید که در آن سعی می کنید هویت خودتان و چیزی که می خواهید باشید را بازیابی می کنید.
  • مرحلۀ چهارم: آهسته اما مطمئن شروع به بازسازی زندگیتان می کنید.
  • مرحلۀ پنجم: تعهدات جدیدی را پایه ریزی می کنید که در راستای علائق و آرزوهایتان هستند.

اغلب افراد از سر دیگر این رشته سر در می آورند و به وضعیت بهتر روانی می رسند اما این دورۀ برزخ مانند، باعث درد و سردرگمی زیادی می شود. در حقیقت، همانطور که زیلکا اشاره می کند، طی ۳۰ سال گذشته میانگین سنی برای شروع افسردگی به تدریج پایین آمده، در واقع از اواخر دهۀ پنجم زندگی (۴۰ تا ۴۹ سالگی) به اوسط دهۀ سوم زندگی رسیده است و روانشناسان فکر می کنند که بحران ۲۵ سالگی زندگی تقریباً در معرض انتقاد است.

دکتر رابینسون می گوید این مسئله روی گروه های خاصی از افراد تأثیر می گذارد: افرادی که تلاش می کنند؛ و با این گفته اوضاع را بغرنج تر می کند. اگر شما به سمت موفقیت رانده می شوید، ایده آل های قدرتمند دارید، و اهدافی را مشخص می کنید که می خواهید در نقطۀ خاصی از زندگی تان به آن ها برسید، در این صورت جزء اولین کاندیدهای ناامیدی و سردرگمی که این بحران به ارمغان می آورد هستید. اساساً با انجام بهترین کار ممکن و در نظر گرفتن بالاترین اهداف خود را در معرض ناامیدی قرار می دهید. مطمئناً بسیاری از شما به این قضیه مربوط می شوید.

مطلب مرتبط: ۵ روش برای مقابله و کاهش استرس مدیران

مسیری که شما طی می کنید کاملا عادی است

این به شما کمک می کند تا بدانید تنها نیستید. همانطور که پاول آنگون که نویسندۀ معروفی در این زمینه است می گوید، تجربه کردن بحران در اواخر دهۀ سوم زندگی کاملاً اجتناب ناپذیر است و شما اولین کسی نیستید که آن را تجربه می کنید.

افراد شاد و موفق از تمامی مسیرهای زندگی، بحران های مشابهی را تجربه کرده اند. حتی ممکن است والدینتان هم چنین مسیری را طی کرده باشند. در حقیقت وقتی شروع به صحبت کردن با آنها درمورد این موضوع می کنید ممکن است حس بهتری داشته باشید. به نظر می رسد آنها هم چنین احساس سردرگمی و اضطرابی را تجربه کرده باشند اما شرایط کنونی شان بسیار بهتر است. مردم وانمود می کنند خرسندی و خشنودی همان چیزی است که تا کنون فهمیده اند و اغلب نمی خواهند کشمکش های گذشته شان را فاش کنند، اما این فقط و فقط یک تجسم است. دکتر ناتان گِلِرت، روانشناسی در واشنگتون، می گوید خوب است به دنبال همبستگی باشید و با دوستانی که چنین احساس مشابهی را تجربه می کنند صحبت کنید.

کمک ناخواسته دوستان

زمانی که احساس می کنید گیر افتاده اید و احساس ناخشنودی می کنید، اولین و بهترین کار ممکن این است که با دوستانتان صحبت کنید. این به شما کمک می کند به یاد داشته باشید که «عقب افتادن» واقعا صحت ندارد.

اینگونه بحث ها با دوستان اغلب حول یک محور می چرخد: اینکه ما همگی می دانیم که چه چیزی از زندگی می خواهیم اما نمی دانیم که چگونه باید آنرا به دست بیاوریم و یا اینکه این اتفاق کی می افتد. با این حال حقیقتی که دربارۀ آن صحبت می شود باعث می شود این مسئله تبدیل به یک تلاش گروهی شود. مثلاً اینکه متوجه می شوید شما تنها بچه در گروه بزرگسالان نیستید که با چنین مسئله ای روبرو شده است. گلرت نیز اعتماد به یک مربی یا فرد ارشد بیرون از محل کار را توصیه می کند، کسی که بتوانید کاملاً با او روراست باشید. فرقی نمی کند چقدر احساس شکست می کنید، مهم این است که این موضوع به شما محدود نمی شود. افراد زیادی این راه را طی کرده اند و شما هم یکی از آنها هستید.

از این آشفتگی برای کار کردن روی هوش هیجانی تان استفاده کنید

روانشناس بالینی دکتر جفری دیگروت توصیه هایی را درمورد حفظ این بحران زندگی ارائه داده و می گوید منشأ اصلی این نوع بحران ها اغلب درون خود ماست نه در محیط اطرافمان. او به منظور حل این مسئله توصیه می کند که ما روی تقویت خودمان و روش کنترل موقعیت های استرس زا کار کنیم. فواید هوش هیجانی کاملاً واضح است و می دانیم که بخش عمدۀ رفتار تحت فشار است. در حقیقت طبق تحلیل های دو سال گذشته که در مقالات مختلف به چاپ رسیده است، هوش هیجانی بهترین مهارتی است که می توانید طی این مسیر پرورش دهید. این مهارت به شما این امکان را می دهد که بدون از دست دادن کنترل هیجاناتتان به احساساتتان واکنش نشان دهید.

محققان می گویند توانایی تنظیم هیجانات با رشد و بلوغ و تجربه به دست می آید، اما می توانید روی تعدادی از اجزای اصلی تمرکز کنید تا این فرایند تسریع شود. مثلاً نسبت به احساساتتان و واکنشتان نسبت به افراد و موقعیت هایی که با آنها روبرو می شوید با خودآگاهی بیشتری عمل کنید. نوشتن در مورد اینها می تواند کمک بزرگی به شما کند. نسبت به آنچه که می گویید هم آگاه باشید. به لغت هایی که به کار می برید و واکنش ها نسبت به آنها گوش کنید. چطور به نظر می رسند؟ خودتان کلامتان را چگونه تفسیر می کنید؟ خودتان را در موقعیت نامساعدی فرض کنید و نسبت به طرز کنترل شرایط توسط خودتان ذهن آگاه باشید.

یک دیدگاه سالم را درمورد زندگیتان ایجاد کنید، نسبت به خودتان ترحم نداشته باشید، و نیروی فوق العادۀ قدردانی را تحت کنترلتان در بیاورید. همۀ ما مضطرب می شویم اما اگر بتوانیم عقب بایستیم و قدردان خوبی های اطرافمان باشیم می بینیم که زندگی آنقدرها هم بد نیست. شما هیجاناتتان نیستید. صرفا احساس شکست خوردگی در زمان حال به این معنی نیست که شما شکست خورده اید یا اینکه این احساس در شما دائمی باشد.

هر چیزی که مستقیماً باعث می شود شما احساس کنید گیر افتاده اید را تحت کنترل در آورید

از این مرحلۀ زندگیتان بیش از هر مرحلۀ دیگر می توانید گریز بزنید. با این حال طبق گفتۀ رابینسون می توانید از این مراحل قدردانی کنید، تسلیم شوید، و از این به قول معروف زخم برای شروع فرایند بازیابی استفاده کنید. اولین مرحلۀ بحران شما احساس گیر افتادن است. پس لازم است بفهمید چه چیزی این حس را در شما ایجاد کرده است و سپس آن را درست کنید. اما دکتر دیگروت پیشنهاد می کند که قبل از ایجاد هر تغییر فاحشی در زندگی تان سعی کنید روی اولین چیزی کار کنید که شما را آزار می دهد.

در برخورد با افرادی که در بحران دهۀ چهارم زندگی هستند و احساس شکست، تردید و نا امیدی می کنند می بینید که اغلب معتقدند با ایجاد تغییر می توانند مسیر، اطمینان و امید را در زندگی شان پیدا کنند. در این بین چند تغییر وجود دارد که افراد به صورت مشترک سعی می کنند در زندگی شان ایجاد کنند، مثل ترک یک فرد به خصوص، تغییر شغل و جابجایی به یک شهر جدید. اغلب حتی پس از ایجاد تغییر هم آن ناخشنودی سر جایش باقی می ماند، مگر اینکه فرد یک موقعیت واقعا مسموم را ترک کرده باشد.

چگونه نترسیم؟ ۴ روش برای مقابله با ترس

قدم بردارید، اما حساب شده

پس قبل از استعفا از شغلتان ببینید چگونه می توانید بیشترین بهره را از شغلتان ببرید. سپس اگر نتوانستید پیشرفتی داشته باشید موقعیت های مورد علاقه تان را بررسی کنید. به وظایف شغل های کارمندی نگاهی بیندازید و از کارمندان و مدیران اطلاعات کسب کنید. اگر فکر می کنید این نوع کار به مذاقتان خوش نمی آید در مورد حیطه های مورد علاقۀ دیگرتان هم تحقیق کنید. به نویسنده ای فکر کنید که ابتدا این کار را به عنوان سرگرمی در کنار کار اصلی اش انجام می داده و الان به یک نویسندۀ مستقل تبدیل شده و از این راه کسب درآمد هم می کند. این فرد به علاقه اش رسیده است و در طی این مسیر یک چتر نجات هم داشته است. نگذارید یک مدرک دانشگاهی شما را تعریف کند. شما هرگز تبدیل به چیزی که دوست دارید و می خواهید نمی شوید مگر اینکه آنرا امتحان کنید.

اگر رابطه ای که در آن هستید شما را گیر انداخته است، قبل از اینکه برای ترک رابطه اقدام کنید ببینید آیا می توانید مشکلات اصلی را حل کنید. ببینید آیا مشکل از طرف شماست. ممکن است فکر کنید شریک زندگیتان یک فرد خانه نشین است و به همین خاطر نمی توانید به کارهایی مثل بیرون رفتن با دوستانتان برسید. در این مورد به جای قطع رابطه با او سعی کنید به تنهایی به کارهای مورد علاقه تان برسید.

قبل از اینکه به جای جدیدی نقل مکان کنید به خوبی تحقیق کنید تا مطمئن شوید دچار سندروم «مرغ همسایه غاز است» مبتلا نشده باشید و محل مورد نظرتان از محل فعلی بدتر نباشد. به محض اینکه یکی از مشکلاتی را که شما را گیر انداخته حل کنید می توانید به مرحلۀ بعد بروید و شروع به بازسازی زندگیتان کنید.

در زندگی دیگران زندگی نکنید

نکتۀ مهم دیگر این است که خیلی خودتان را با دیگران مقایسه نکنید. به ویژه با کسانی که موفقیت های فاحش تری داشته اند. هیچ چیز بیشتر از وسواس در مورد شاهکارهای تأثیرگذار و دارایی های کسی که هم سن و سال شما یا جوانتر است، شما را به پایین سوق نمی دهد.

 از چک کردن آلبوم فیس بوک و اینستاگرام افراد از روی حسادت دست بردارید. آنها فقط زیبایی های رنگ و لعاب دار کاذب هستند. نگذارید بیوگرافی افراد معروف و برندگان مدال طلای المپیک که هم سن شما هستند شما را نا امید کنند. فقط به خاطر اینکه دیرتر به خواسته تان می رسید. اگر راهی پیدا نمی کنید که از این داستان ها برای الهام بخشیدن به زندگیتان استفاده کنید از آنها دور بمانید. فکر نکنید چون بسیاری از دوستانتان ازدواج کرده اند شما هم باید به دنبال یک نفر باشید. ممکن است با این تفکر گزینۀ اشتباهی را انتخاب کنید.

نکته
هر کسی مسیر زندگی خودش را دارد. شما هم باید روی مسیر خودتان تمرکز کنید نه مسیر شخص دیگر. این مرحله از زندگی زمانی است که باید روی علایق خودتان تمرکز کنید نه چیزی که دیگران خوششان بیاید. پس زمانیکه علائقتان را یافتید با همانها پیش بروید. هر چه زودتر انتظارات بقیه را از زندگیتان حذف کنید بهتر است.

انتظاراتتان را مدیریت کنید و نسبت به آنچه که می توانید تغییر دهید واقع بین باشید.

متأسفانه بحران زندگی میتواند چندین بار طی دهۀ سوم (۲۰ تا ۲۹ سالگی) و دهۀ چهارم زندگی رخ دهد. پس زمانی که به مرحلۀ چهارم یعنی مرحلۀ بازسازی رسیدید لازم است که همان اشتباه را دوباره تکرار نکنید. لازم است انتظاراتتان را مدیریت کنید. ایده های غیرواقعی در مورد آیندۀ زندگی تان را کنار بگذارید. رؤیاهایتان را کنار نگذارید اما در مسیر رسیدن به آنها سازش پذیر باشید. به این فکر نکنید که «من جایی که باید باشم نیستم» یا «حالا من همان جایی هستم که باید باشم». این سخت ترین زمان است اما کمی پذیرش از جانب شما می تواند تأثیرات قابل توجهی داشته باشد.

این مرحله از زندگی شما مرحلۀ انتقال است. لازم است شما معقول باشید و تعادل خود را در این انتقال حفظ کنید. نمی توانید همه چیز را فوراً درست کنید، پس صبور باشید و اهداف واقع بینانه ای مشخص کنید که می دانید می توانید به آنها دست یابید. اگر به دنبال گرفتن وامی هستید مطمئن شوید که برای بازپرداختش به مشکل بر نمی خورید. زمانی که شروع به ایجاد برنامه ای واقع بینانه و قابل مدیریت برای برخورد با بزرگترین استرس هایتان کردید، زمان راحت تری را برای دور نگه داشتن خودتان از همین نوع بحران ها در آینده خواهید داشت. انتقال به دورۀ بزرگسالی می توانند سخت باشد اما گذراندن آن بهتر از پیش نیامدنش است.

مطلب مرتبط: ۷ روش برای مقابله با مشکل بدخوابی

منبع




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *