نقد و بررسی فیلم The Hunter

فیلم شکارچی The Hunter اثر شگفت‌انگیز، خوش‌ساخت و درعین‌حال پُرفرازونشیب و رازآلودی است که با ترکیب هوشمندانه و تلفیق مُدبّرانه و حرفه‌ای عناصر و مؤلفه‌های درام عاطفی، تعلیق ابهام‌آلود و ماجراجویی طاقت‌فرسا، به‌خوبی توانسته است نمایش ملموس، ژرف و کاملاً واقع‌گرایانه‌ای از یک روایت نظام‌مند و پرداخت‌شده را به تصویر بکشد. شکارچی، فیلم ساختارمند و به‌غایت مالیخولیایی است که با برخورداری از کم‌ترین ادّعای مبالغه‌آمیز پوچ و ناچیزترین گزافه‌گویی‌های کسل‌کننده و گوش‌خراش که رسم کُهن، دیرینه و تمام‌نشدنی آثار بی‌مغز و میان‌تُهی سینمای شلخته‌ی هالیوود است، توانسته است به فُرم بصری ـ ساختاری شگرف و کیفیّت بافتاری ـ محتوایی شُکوهمندی در جریان روایت مُفصّل، پُرپیچ‌وخم و تیره‌وتار خود دست یابد و با قرار دادن بالاجبار و محکومانه‌ی تماشاگرِ مُنفعل در یک وضعیت روان‌شناختی مُضمحل‌کننده که مالامال از حس بلاتکلیفی و تعلیق مُتشنج و جان‌فرسا است، حسابی درخشش پُرفروغ عُنصر تعلیق و ابهام خود را به رُخ همگان بکشد و آمیختگی دیوانه‌وار این مؤلفه‌ها با مُحتوای دراماتیک ـ دلهره‌آور فیلم که نقش مُتمایز و هدفمندی در جریان داستان‌پردازی روایت دارد، سبب شده است که با معجون تلخناک، گزنده و درعین‌حال دل‌پذیر و خوشایندی روبه‌رو باشیم که نه‌تنها بسیار خیره‌کننده، مورمورکننده و تراژیک ظاهرشده است، بلکه تحسین‌برانگیز و شایسته‌ی ایستاده کف زدن نیز باشد. با ما همراه شوید.

The Hunter داستان یک مُزدور نظامی کارآزموده به نام مارتین ـ با نمایش جذّاب و هُنرمندانه‌ی ویلیام دافو ـ است که از طرف یک کُمپانی بیوتکنولوژی مرموز به نام ردلیف ـ جهت آزمایش‌های ژنتیکی محرمانه‌ای ـ مأموریت می‌یابد که برای یافتن آخرین نمونه‌ی ببر تاسمانی، گونه‌ای از پستانداران که احتمال می‌رود کاملاً منقرض‌شده باشد، رهسپار منطقه‌ی مخوف و بکر تاسمانی واقع در استرالیا شود اما شرایط و اوضاع، به همین آسانی و سادگی پیش نمی‌رود و مُواجهه‌ی مارتین با خانواده‌ی پریشان آرمسترانگ، چالش او با اهالی بومی این منطقه و نیز باز شدن پای ردلیف به برخی اتفاقات غریب، گره‌ها و ابهامات داستانی جدیدی را ایجاد می‌کند و باعث می‌شود که مارتین علاوه بر تمرکّز بر وظیفه‌ی اصلی‌اش، وارد ماجراهای شوم دیگری نیز شود. فیلم شکارچی، ازلحاظ داستان‌پردازی و ریتم روایتی، کاملاً مُنظّم، خوش‌آهنگ و هماهنگ به‌پیش می‌رود و خط اساسی داستانی، در جریان پرداخت مفهومی شالوده‌ی داستان، هیچ‌گاه به بی‌راهه و مسیر انحرافی قدم نمی‌گذارد و هدفمند و درعین‌حال پُرپیچ‌وخم، مسیر سنگلاخی خود را می‌پیماید و شاخ و برگ اضافی که در طی مفهوم‌پردازی داستان به آن داده می‌شود، هیچ‌گاه سبب نمی‌گردد که بُنیان محتوایی قصّه، اولویّت و تقدّم اساسی خودش را از دست بدهد و در پس‌زمینه‌ی محو داستان قرار گیرد و نقش آن کمرنگ شود و این رویداد، یک مزیّت قابل‌تقدیر است. البته شیوه‌ی روایت شکارچی به‌گونه‌ای است که تماشاگر باید صبوری و شکیبایی خردمندانه‌ای به خرج دهد و برای افراد کم‌حوصله و بی‌تاب، فیلم شکارچی ممکن است اندکی کسالت‌بار و خسته‌کننده جلوه کند اما این موضوع به معنای کُندی روایت و ریتم ناموزون قصّه نیست بلکه بیشتر به معنای یک روایت مشروح، پُرجزئیات و با طُمأنینه است.

در مورد فیلم شکارچی The Hunter نکته‌ای که ازنظر من خیلی جالب، قابل‌توجه و درعین‌حال تأمّل‌برانگیز جلوه می‌کرد این موضوع عجیب و به‌غایت میخکوب‌کننده بود که شکارچی، جز معدود فیلم‌هایی بود که تا یک‌سوم پایانی آن، هیچ‌گونه حدس، گمان و ایده‌ای من‌باب چگونگی پایان‌بندی، سرنوشت کاراکترها و هدف نهایی مسیر روایت نداشتم و اصلاً نمی‌توانستم حدس واقع‌بینانه‌ای بزنم که مجموعه‌ی این خطوط پیچ‌درپیچ داستانی و ابهام‌افکنی‌های روایت، قرار است دقیقاً به چه نتیجه‌ای ختم شود و اصلاً ماهیّت و شالوده‌ی مُحتوایی داستان، قرار است به کدام سمت‌وسو برود. آیا قرار است عُنصر درام/عاطفی فیلم پُررنگ شود؟ یا روند قصّه‌پردازی به‌گونه‌ای است که عُنصر هیجان/دلهره‌آوری فیلم برجسته و پُرفروغ می‌شود؟ و یا مُحتوای ضمنی فیلم قرار است عطر و بوی مُعمایی/تخیلی به خود بگیرد؟ و از این بابت، شکارچی حقیقتاً یک شگفتی بی‌بدیل و اعجاب‌انگیز در میان فیلم‌های کلیشه‌ای و نخ‌نما شده‌ی امروزی است و پایان‌بندی فیلم، نه‌تنها رضایت‌بخش و تفکّربرانگیز ظاهر می‌شود بلکه تماشاگر را هم اندیشناک و درعین‌حال اندکی مغموم و دل‌افسرده نیز می‌کند.

اکنون‌که ازلحاظ مفهوم‌پردازی روایت و شیوه‌ی پرداخت ساختارمند داستان، نگاه اجمالی و گاه موشکافانه‌ای به فیلم شکارچی انداختیم، حال لازم است به شالوده‌ی ساختاری فیلم و فُرم نمایشی ـ بصری آن، نگاه دقیق و تیزبینانه‌ای داشته باشیم و پیشاپیش با رضایتمندی و شعف وصف‌نشدنی باید بگویم که نباید انتظار داشته باشید که در کلام و گفتار من نسبت به این بخش محوری، انتقاد و سرزنشی عتاب‌آمیز و خشمگینانه بیابید زیرا خوشبختانه شکارچی ازلحاظ فُرم ساختاری نیز کاملاً شُکوهمند و فوق‌العاده ظاهرشده است و همه‌ی عناصر و مؤلفه‌های بصری ـ ساختاری فیلم ازجمله شیوه‌ی بازیگری کاراکترها، سبک فیلم‌برداری، موسیقی و فضاسازی و سایر ارکان ساختاری، در نُقطه‌ی اوج و کمال قلّه‌ی صعب‌العبور و دست‌نیافتنی آثار درام/دلهره‌آور قرارگرفته‌اند و این رویداد شگرف، حقیقتاً اتفاقی شگفت‌انگیز و درعین‌حال قابل‌ستایش است و باید به کارگردان فیلم ـ دنیل نتی‌یم ـ تبریک گفت که توانسته است در اولین فیلم جدّی و مُستقل خود به چنین ترکیب ماهرانه، قُدرتمند و مُنسجمی از روایت بصری ـ محتوایی دست پیدا کند.

طبق معمول، شیوه‌ی بازیگری و هُنرنمایی اُستادانه‌ی ویلیام دافو، بدون کم‌ترین نقص، ایراد و کمبود آزاردهنده است و هیچ‌گونه عُنصر تظاهرمآبانه و مصنوعی در جریان شخصیت‌پردازی و ایفای نقش او مشاهده نمی‌شود و سبک نفس‌گیر، بی‌عاطفه و کاملاً جدّی او در نقش یک مُزدور نظامی، به شکل ملموسی واقع‌گرایانه، باورپذیر و مخوف ازکاردرآمده است و به‌نوعی سنگینی وزنه‌ی روایت داستان، تماماً بر دوش دافو اُفتاده است و او به‌خوبی توانسته است که این بار سنگین و جانکاه را حمل کند و آن را به سرمنزل مقصود برساند و به گمانم دافو، به‌خوبی توانسته است مثالی بارز از کهن‌الگوی قهرمان باشد؛ یک انسان با گذشته‌ای تیره‌وتار و ناواضح که در جریان هدفمند و پیش‌رونده‌ی داستان، آرام‌آرام ازآنچه واقعاً هست یا بدان وانمود می‌کند، فاصله می‌گیرد و تکامل می‌یابد و با تکمیل قوس شخصیتی، به انسان دیگری تبدیل می‌شود و این شیوه‌ی قطره‌چکانی شخصیت‌پردازی، به نظرم به معنی واقعی کلمه دراماتیک و طبیعت‌گرایانه است که گاه به مفهوم تراژدی هم طعنه می‌زند. در مورد فضاسازی فیلم هم باید بگویم که حقیقتاً مالیخولیایی، افسرده‌وار و مُکافات‌زده است؛ سردی روان‌شناختی و بی‌عاطفگی هیجانی فضای فیلم به تک‌تک شخصیت‌ها نیز نفوذ و رسوخ کرده است و اگر کودکان خانواده‌ی آرمسترانگ ـ و حتّی لوسی ـ نبودند، به گمانم فضای فیلم به سمت‌وسوی روان‌نژند و تاریک‌تری پیش می‌رفت و همراهی این فضای مُنجمدکننده‌ی مُزمن با سبک فیلم‌برداری چشم‌نواز و درعین‌حال دل‌مُرده‌ی فیلم که دربرگیرنده‌ی قاب‌بندی‌های چشمگیر و گاه بی‌روح از چشم‌اندازهای مخوف و صعب‌العبور کوهستانی، جنگل‌های پژمرده‌ی انبوه در شُرُف مرگِ پاییزی و بارش فرساینده و کرخت‌کننده‌ی برف و باران است، حسابی خیره‌کننده، هولناک و خوش‌ساخت ازکاردرآمده است و بدون لحظه‌ای تردید و درنگ باید اعتراف کنم که فُرم ساختاری ـ بصری فیلم شکارچی، بدون شک سزاوار و شایسته‌ی واژه‌ی ارزشمند شاهکار است و تاریخ سینما باید به وجود چنین روایت بصری ـ نمایشی نظام‌مند و هُنرمندانه‌ای افتخار کند.

درنهایت این‌که فیلم تحسین‌برانگیز The Hunter شکارچی، روایت آخرین شکارچی برای یافتن آخرین بازمانده‌ی ببرهای افسانه‌ای تاسمانی است و فیلم خوش‌ساخت، قابل‌احترام و ازلحاظ زیبایی‌شناسی، به‌غایت هُنرمندانه‌ای است که در ژرفنای یک روایت واقع‌گرایانه‌ی ساختارمند، تلاش دارد که داستان دراماتیک و درعین‌حال رازآلود و هیجان‌انگیزی را تعریف کند و به‌دقّت توصیف و تشریح نماید و خوشبختانه نه‌تنها در انجام این فرآیند دشوار و طاقت‌فرسا، کامیاب و موفق می‌شود بلکه چنان هوشمندانه، ماهرانه و پرداخت‌شده این کار بُغرنج را انجام می‌دهد که اُسطوره‌های شُکوهمند این ژانر، به گمانم به چنین پیروزی و موفقیّتی دست نیافته‌اند. بله فیلم شکارچی، محصول سال ۲۰۱۱ میلادی و اثری برخاسته از سینمای شناخته‌شده و قُدرتمند استرالیا است و بااینکه بیش از هفت سال از اکران عمومی کم‌فُروغ آن می‌گذرد و گردوغُبار گذشت بی‌رحمانه‌ی روزگار، آرام‌آرام در حال نشستن بر رُخساره‌ی خاک‌خورده‌ی آن است امّا تماشای عمیق آن، مُنصفانه‌ترین و جذاّب‌ترین پیشنهادی است که به‌عنوان یک نویسنده ـ و شاید مُنتقد ـ می‌توانم به شما ارائه دهم و چه تجربه‌ی مطبوع، لذّت‌بخش و خوشایندی است که تماشای ناخواسته، بدون پیش‌داوری و یک‌باره‌ی فیلمی به‌ظاهر پیش‌پااُفتاده و فراموش‌شده، بتواند این‌چنین شور و هیجان ژرف و تلاطم‌گری از تفکّر غم‌افزا و تعمّق غمگینانه‌ای را در انسان ایجاد کند و به گمانم این حس مُبهم و سایه‌وار، شورانگیزترین و درعین‌حال وصف‌نشدنی‌ترین احساس مه‌آلودی است که یک سینما دوست واقعی می‌تواند در طول تاریخ پُرفرازونشیب زندگی‌اش تجربه کند و باید اعتراف نمایم که فیلم شکارچی، جز معدود فیلم‌هایی بود که توانست بعد از مدّت‌های طولانی و مدید، مرا بُهت‌زده و دل‌تنگ کند و این احساس غریب و مأیوسانه را در ذهن فروپاشیده‌ام پدید آورد.




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *